پاسداری از یک آرمان: جوانان و معمای امنیتی که پیش از انقلاب، درون خود ساختند

تصورش را بکنید: جوان بیست‌ساله‌ای در اتاقی کوچک، میان دو جهان معلق است. از پنجره‌ای، صدای اذان می‌آید و بوی نان تازه و فضای آشنا. از پنجره‌ دیگر، صدای موسیقی پخش شده از رادیو و تصاویر زندگی دیگری. روی میز در هم‌آمیختگی عجیبی است: نوارهای سخنرانی امام خمینی کنار کتاب‌های روشنفکری، دفترچه شعری با طرح مینیاتور و شماره‌های قاچاق مجله‌های خارجی.
این تصویر، تنها یک تضاد ساده نیست. این صحنه، نمایشگاه یک نبرد عمیق است: نبردی برای تعریف دوباره معنای «امنیت». در دورانی که حکومت پهلوی «امنیت ملی» را با تعداد کلاه‌خود و تانک می‌سنجید، جوانان نسلی تازه در حال ساختن امنیتی از جنس دیگر بودند: امنیت «بودن». امنیتی که پیش از آنکه سیاسی باشد، وجودی بود. پیش از آنکه در خیابان جاری شود، در جان‌ها جوشید.
ما همیشه از جوانان انقلاب به عنوان نیروی محرکه تظاهرات و شعاردهندگان خیابانی یاد کرده‌ایم. اما پرسش بنیادی‌تر این است: این جوانان، پیش از فتح خیابان‌ها، چه فتحی در درون خود کردند؟ پاسخ را باید در این گزاره جست: آنان پیش از آنکه مرزهای جغرافیایی را بازتعریف کنند، مرزهای هویتی خود را از اشغال نجات دادند.

✍️خانم دکتر زینب صفایی
پژوهشگر فقه امنیت

امنیت ریشه
در سال‌های منتهی به انقلاب، جوان ایرانی در میانه دو آتش می‌زیست. از یک سو، سنتی که گاه به صورت قالب‌های سنگین تحمیلی بر او فشار می‌آورد. از سوی دیگر، تجددی وارداتی که مانند یک فیلم خارجی بدون زیرنویس بود؛ جذاب اما بی‌ریشه. این دوگانگی، نوعی ناامنی بنیادین ایجاد کرده بود: «من چطور باید باشم که هم خودم باشم، هم در این جهان جای بگیرم؟»
جوانان پاسخ را در بازخوانی تاریخ یافتند. اما این بازخوانی، گردگیری کتاب‌های قدیمی نبود. یک کاوش زنده و ماجراجویانه بود. مثل امروز که نوجوانی با کشف آلبوم قدیمی پدربزرگش، ناگهان رشته‌ای به گذشته و تعلقی تازه می‌یابد.
در حجره‌های کوچک مساجد محلات، حلقه‌های جوانان شکل می‌گرفت. بحث بر سر تفسیر سوره‌های قرآن نبود، بر سر این بود که این آیات چگونه به درد زندگی امروز می‌خورد. شعر حافظ و مولانا نه به عنوان متون درسی خشک بلکه به عنوان نقشه‌های راه برای عبور از پیچیدگی‌های اخلاقی خوانده می‌شد. فلسفه ملاصدرا، بحث‌برانگیز و زنده بود. این جست‌وجو یک پناهگاه هویتی می‌ساخت.
اما این پناهگاه منفعل نبود. جوانان ابزار خود را می‌آفریدند. نوارهای کاست سخنرانی‌ها با هزار زحمت تکثیر می‌شد و دست به دست می‌گشت. گوش دادن به این نوارها، تنها برای دریافت پیام سیاسی نبود. نوعی شنیدن آهنگ کلامی بود که از جنس زبان مادریشان بود؛ زبانی که در رسانه‌های رسمی جایی نداشت. نقاشی‌های دیواری ساده و ابتدایی روی دیوارها، شعارهایی که با خط ناشیانه ولی پرشور نوشته می‌شد، حتی تحول در نوع پوشش دختران جوان، که چادر را از نماد صرف سنت، به نماد انتخاب آگاهانه و مبارز تبدیل کرد. همه این‌ها ابزارهای ساختن فضایی بود که در آن، می‌شد «خود» بود، بدون عذرخواهی.
این اولین و بنیادی‌ترین شکل امنیت بود: امنیت در بودن. امنیتی که دولت وقت نمی‌توانست عرضه کند، زیرا دولت‌ها عموماً در عرضه «چگونگی زندگی» مهارت دارند، نه در ارائه «معنای زندگی». وقتی معنای بودن شما در خطر باشد، هیچ تعداد نیروی امنیتی نمی‌تواند احساس امنیت ایجاد کند.

امنیت تن سنگری به وسعت یک ملت
وقتی از امنیت سخن می‌گوییم، ذهن ناخودآگاه به سمت سربازان، سلاح‌ها، خاکریزها و مرزها می‌رود. اما در زمستان ۵۷، صحنه‌ای تکرار می‌شد که تعریف امنیت را وارونه کرد: هزاران جوان بی‌سلاح، دست در دست یکدیگر، روبه‌روی ستون‌های زرهی و مسلح می‌ایستادند.
این صحنه، یک نمایش شجاعت نبود. یک بیانیه امنیتی بود. «بدن بی‌سلاح» به اصلی‌ترین سنگر تبدیل شده بود. اما این سنگر چگونه کار می‌کرد؟
دختر دانشجویی که در آن تظاهرات‌ها بود، سال‌ها بعد تعریف می‌کند: «ما می‌دانستیم که تانک می‌آید. می‌دانستیم ممکن است تیر بخوریم. اما وقتی صف ما، یک خیابان کامل را از دیوار تا دیوار پر می‌کرد، ترس عجیبی جای خود را به یک قدرت عجیب‌تر می‌داد. حس نمی‌کردیم قربانی هستیم. حس می‌کردیم این بدن‌های ماست که دارد خط قرمز می‌کشد. هر قدمی که با هم برمی‌داشتیم، گویی مرزی جدید تعریف می‌کردیم: از اینجا به بعد، مال شما نیست. مال “ما”ست.»
این «ما» شدن، کلید معمای امنیت در انقلاب است. امنیت وقتی از انحصار نهادهای رسمی خارج می‌شود و تبدیل به یک دارایی جمعی می‌شود، شکست‌ناپذیر می‌گردد. در این میدان، زنان جوان نقشی دوچندان و پیچیده داشتند. آنان هم در خط مقدم تظاهرات بودند، هم شبکه‌های امنیت و ارتباطات را در فضای خصوصی مدیریت می‌کردند. خانه‌ها تبدیل به پایگاه‌های مخفی، آشپزخانه‌ها به محل تهیه غذا برای تحصن‌ها و حیاط‌ها به محل گردآوری و توزیع اطلاعیه‌ها شد. قلمرو زنانه که در گفتمان رسمی پیش از انقلاب، به حاشیه رانده می‌شد، حالا به مرکزیت سازمان‌دهی یک مقاومت سراسری تبدیل شده بود.
این تحول، یک آموزه بزرگ امنیتی در خود داشت: امنیت، وقتی واقعی و پایدار است که مردم، خود را مالک و نگهبان فضا بدانند. وقتی این احساس مالکیت برسد، انسان حاضر است آن فضا را با وجود خود نیز حفاظت کند.

امنیت زمان
جوانان انقلاب در یک موقعیت زمانی استثنایی گیر کرده بودند: آنها هم وارث گذشته‌ای بودند که بخشی از آن را نمی‌خواستند، هم معماران آینده‌ای که هنوز نیامده بود و طرحی قطعی نداشت. این موقعیت، به کنش و کلامشان کیفیتی دوگانه می‌داد: هم بیان خشم و اعتراض بود، هم ترسیم نقشه راه.
اگر به شعارهای اصلی انقلاب با این گوش دوباره گوش کنیم، می‌بینیم که چقدر برنامه‌ای جامع برای امنیت آینده است:
استقلال: یعنی امنیت در برابر دست‌درازی و سلطه خارجی.
آزادی: یعنی امنیت در برابر استبداد و خفقان داخلی.
جمهوری اسلامی: یعنی فرمولی برای تلفیق هویت دینی ریشه‌دار با ساختار حکومتی مردمی.

این شعارها نشان می‌داد جوانان نه در پی ویرانی محض بلکه دنبال ساختن آینده‌ای بودند که در آن، قرار نبود میان «ایرانی بودن»، «مسلمان بودن» انتخاب کنند. آنها می‌خواستند همه این‌ها را با هم و با عزت داشته باشند.
این خواست در گفت‌وگوهای بی‌پایان شبانه در دانشگاه‌ها، مساجد و حتی قهوه‌خانه‌ها متبلور می‌شد. بحث بر سر این بود: بعد از انقلاب، دانشگاه چگونه اداره شود؟ رسانه‌ها چه نقش و حد و مرزی داشته باشند؟ اقتصاد را چگونه می‌شود هم مستقل کرد، هم پیشرفته؟ روابط بین‌الملل چگونه باشد؟ این گفت‌وگوها، کارگاه‌های ذهنی برای ساختن امنیت جامع آینده بودند. جوانان داشتند «زمان» را می‌دزدیدند. از دل زمان حال دشوار، لحظه‌هایی می‌ربودند و آن را به ساختن آینده اختصاص می‌دادند.
امنیت تداوم گذر از شعار به سنگر
یک اشتباه رایج این است که گمان کنیم نقش امنیتی جوانان با فتح تهران و پیروزی انقلاب به پایان رسید. برعکس، لحظه پیروزی آغاز چالش واقعی بود: امنیتی که با فداگری به دست آمده بود حالا باید ساخته، نهادینه و پاسداری می‌شد. و این بار جوانان باید از معترضان خیابانی به معماران و مدافعان نهادهای جدید تبدیل می‌شدند.
این گذار، با سرعتی حیرت‌آور رخ داد. جوانانی که چند ماه پیش در خیابان‌های تهران شعار می‌دادند، حالا داوطلبانه در مرزهای غرب و جنوب کشور سنگر گرفته بودند تا از تمامیت ارضی کشور نوپا دفاع کنند. همان حس تعلق و همبستگی که خیابان‌ها را تسخیر کرده بود، حالا در خاکریزهای جنگ شکل جدیدی به خود گرفته بود.
در شهرها و محلات، کمیته‌های مردمی شکل گرفت. این نهادهای خودجوش که وظیفه حفظ نظم و امنیت محلی را بر عهده داشتند، اغلب توسط جوانان بی‌تجربه ولی باانگیزه اداره می‌شد. آنها نه نیروهای حرفه‌ای امنیتی بودند، نه آموزش‌دیده. شهروندانی بودند که مسئولیت حفاظت از دستاوردهای خود و همسایگانشان را پذیرفته بودند. این تحول سریع، تنها به دلیل ویژگی منحصربه‌فرد جوانی ممکن بود: انعطاف ذهنی، توانایی یادگیری سریع و انرژی برای ساختن. بزرگترین درس این مرحله آن بود: امنیت واقعی، آنگاه متولد می‌شود که مردم نه فقط مصرف‌کننده آن باشند بلکه خالق، ناظر و نگهبان آن نیز باشند.
امروز، در جهانی که پر از انواع جدید ناامنی‌هاست؛ از ناامنی اقتصادی و اجتماعی تا هویتی و زیست‌محیطی، بازخوانی تجربه جوانان انقلاب می‌تواند چراغی فراسوی راه باشد.
آنان به ما آموختند که امنیت واقعی، از درون شروع می‌شود؛ از جایی که انسان تصمیم می‌گیرد:
بدون ترس از تمسخر یا طرد، هویت خود را بپذیرد و زندگی کند.
وجود خود را نه به عنوان ابزاری منفعل، بلکه به عنوان بیانگر اراده و انتخاب جمعی بداند.
در زمان حال زندگی کند، اما مسئولانه و با چشمانی باز به آینده بیندیشد.
و سرانجام، از «من» جدا بگذرد و بخشی از «ما»یی بزرگتر شود.
شاید بزرگترین میراث امنیتی آن نسل، نه در دیوارها و نهادهایی که بنا کردند، بلکه در این ظرفیت ذهنی باشد: ظرفیت تبدیل تهدید به فرصت، ترس به مقاومت، و فرد جداافتاده به بخشی از پیکره‌ای یکپارچه.
آنان نشان دادند که امنیت، پیش از آنکه حقی باشد که دولت می‌دهد، حقی است که مردمان با همبستگی خود می‌آفرینند و با مسئولیت روزمره خود نگهبانی می‌کنند.
و این، شاید ماندگارترین درسی باشد که از آن روزهای آتش و امید، برای عبور از تاریکی‌های زمانه ما به امانت مانده است.

این مقاله را به اشتراک بگذارید

آخرین مطالب