جنگ: عقلانیت و امدادهای غیبی

آیا میان محاسبات دقیق نظامی و باور به نصرت الهی، تضادی بنیادین وجود دارد؟ این پرسشی است که ذهن هر تحلیل‌گر جبهه‌ی توحید را در مواجهه با عقلانیت مدرن به چالش می‌کشد. ما معمولاً گمان می‌کنیم یا باید به «اعداد و ابزار» تکیه کرد یا به «غیب» پناه برد؛ گویی این دو، در دو سوی یک شکاف پرناشدنی ایستاده‌اند. اما آنچه از معارف ثقلین آموخته‌این، این است که این دوگانه‌ی انگاشته‌شده، محصول یک نقص معرفتی است که در آن، عقلانیت از ساحت فطری و پیوند با حقیقت بالذات، به سطحی مضاف و ابزاری تنزل یافته است. در واقع، آنچه امروزه به نام «عقل راهبردی» در آکادمی‌های غربی تدریس می‌گردد، تنها بخشی از واقعیت میدان را پوشش می‌دهد و از درک متغیرهایی که هندسه‌ی اصلی تاریخ را می‌سازند، عاجز می‌ماند.

✍️حجت الاسلام و المسلمین ابوالحسن حسنی

پژوهشگر حوزه فلسفه امنیت

در سده‌های اخیر، عقلانیت سکولار با حذف ساحت قدسی از معادلات قدرت، جنگ را به مثابه‌ی یک «ماشین صلب» بازتعریف کرد که تنها با اهرم‌های مادی حرکت می‌کند. در این پارادایم، پیروزی محصول انباشت سخت‌افزار و زیرکی‌های تکنیکی قلمداد می‌گردد که من آن را، با وام‌گیری از میراث روایی، «نُکراء» می‌نامم؛ شیطنتی که در ظاهر شبیه به عقل می‌نماید، اما به سبب انقطاع از مبدأ حق، دچار کوری دل در تشخیص غایات شده است. برای مثال، در دوران جنگ سرد، مدل‌های «بازی‌های راهبردی» به گونه‌ای طراحی می‌شدند که گویا تمام کنشگران عالم، موجوداتی صرفاً سودمحور و مادی‌اند. اما تاریخ نشان داد که قدرت «اراده‌ی متصل به غیب»، بارها این محاسبات ریاضی را در هم شکسته است.

به نظرم هم هستی و هم تاریخ در درون هستی، یک شبکه‌ی پویا است؛ بر این اساس، عالم منظومه‌ای درهم‌تنیده از کنشگران انسانی و «فراکنشگران و شبه‌کنشگران غیبی» است. در این شبکه، امداد الهی دقیق‌ترین و عقلانی‌ترین متغیر حاکم بر سیستم محسوب می‌شود، نه پدیده‌ای تصادفی و برآمده از بخت. نصرت غیبی، پاداش ساختاری آن عقلانیتی است که از منبع حق صادر شده (عَقَلَ عَن الله) و در قالب «قیام لله» تجلی یافته است. بنابراین، میان تدبیر بشری و تقدیر الهی نوعی یگانگی زنده برقرار است؛ همان‌گونه که در کلام وحی، تیراندازی مؤمن، هم‌زمان هم فعل اوست و هم فعل حق.

بنده در این نشست علمی، می‌خواهم نشان دهم که چگونه می‌توان به یک تحلیل راهبردی نبرد دست یافت؛ دانشی که در آن، آمادگی حداکثری مادی شرط لازم برای فعال‌سازی لایه‌های پنهان علیت قلمداد می‌گردد. آیا جبهه‌ی حق می‌تواند با بازخوانی مفهوم عقلانیت، از بن‌بست‌های عقل خودبنیاد غربی عبور نموده و افق جدیدی در موازنه‌ی قدرت بگشاید؟ هدف این مقدمه، گشودن دریچه‌ای به سوی این فهم برتر است که در آن، قدرت در پیوند میان «دقت محاسباتی» و «طهارت فطری» تعریف می‌شود.

تبارشناسی عقلانیت راهبردی در سنت غربی
برای درک چرایی بن‌بست‌های ادراکی در اتاق‌های فکر مدرن، ناگزیریم نقبی به تبارشناسی عقلانیت در سنت غربی بزنیم؛ مسیری که در آن، خرد انسانی از ساحت کشف حقیقت به چنبره‌ی محاسبات کمّی درغلتیده است. تبارشناسی این اندیشه، حکایت تبدیل شدن «انسان صاحب بصیرت» به «سوژه‌ی محاسبگر محض» است؛ موجودی که جهان را نه منظومه‌ای معنادار، بلکه مجموعه‌ای از داده‌های بی‌روح می‌پندارد.

در صدر این تطور معرفتی، سیطره‌ی «عقلانیت محاسباتی» جای دارد که به ویژه‌ پس از جنگ جهانی دوم، با ظهور نظریه‌ی بازی‌ها  به بلوغ فنی رسید. در این فضا، نبرد به مثابه یک مسئله‌ی ریاضی پیچیده مدل‌سازی می‌شود که در آن، کنشگر عقلانی کسی است که تنها بر مدار بیشینه‌سازی سود و کاهش هزینه‌های مادی حرکت نماید. اما آیا می‌توان روح پرتلاطم یک مجاهد را که مرگ را پایان نه، بلکه آغاز ابدیت می‌بیند، در کدهای منجمد یک الگوریتم محبوس نمود؟ نقد بنیادین بر این مدل، در همان نقطه‌ای است که «نُکراء» هویت خویش را آشکار می‌سازد؛ یعنی زیرکی خیره‌کننده‌ای که در سطح ابزار باقی مانده و از درک غایات متعالی محروم گشته است.

این عقلانیت خودبنیاد، در سیر منطقی خویش به بن‌بست عجیبی می‌رسد که می‌توان آن را «پارادوکس جنون راهبردی» نامید. استراتژیست‌های غربی، به‌ویژه در دوران نیکسون و کیسینجر و اخیراً ترامپ، برای گریز از پیش‌بینی‌پذیری و مرعوب ساختن حریف، به نظریه‌ی «مرد دیوانه» پناه بردند. آن‌ها دریافتند که در یک بازی کاملاً عقلانی مادی، گاهی تظاهر به ناعقلانیت و جنون، عقلانی‌ترین راهبرد برای بازدارندگی محسوب می‌گردد. این پارادوکس، نشان‌دهنده‌ی استیصال عقلانیتی است که به سبب انقطاع از مبدأ حق، برای تأمین امنیت خویش ناگزیر از بازتولید ساختارهای جنون‌آمیز می‌شود. در واقع، وقتی خرد از لایه‌ی فطری تهی گردد، مرز میان زیرکی و دیوانگی چنان در هم می‌تند که سوژه در فریب خودساخته‌ی خویش گرفتار می‌آید.

اما چالش‌برانگیزترین بخش این تبارشناسی، مواجهه‌ی غرب با پدیده‌هایی است که با خط‌کش مادی‌گری آن‌ها سازگار نمی‌افتد. آن‌ها برای حفظ انسجام پارادایم سکولار خویش، به «تقلیل واقعیت» روی می‌آورند. در این فرایند حذفی، نصرت غیبی که لایه‌ی پنهان نظام هستی را مدیریت می‌کند، به مفاهیمی روانشناختی همچون «ضریب افزایش روحیه‌ی انسانی» یا «انگیزه‌ی روان‌شناختی» یا مفاهیم حاکی از امر توضیح‌ناپذیر، مانند «شانس راهبردی» یا «قوی سیاه» فرو می‌کاهد. این فروکاستن نصرت الهی، چیزی جز تلاش مذبوحانه برای مهار امر قدسی در ظرف محدود واژگان مادی است؟ غرب با این رویکرد، در حقیقت نیمی از واقعیت میدان را سانسور می‌کند. آن‌ها گمان می‌کنند با تحلیل «روحیه‌ی نیروها» توانسته‌اند راز پایداری جبهه‌ی حق را کشف نمایند، غافل از آنکه آنچه در میدان عمل می‌نماید، حضور مقتدر «فراکنشگران غیبی» است که در شبکه‌ی پویای هستی و نیز تاریخ، هندسه‌ی قدرت را دگرگون می‌سازند. این کوری راهبردی، میراث عقلانیتی است که گمان می‌برد با حذف خدا از محاسبات، به استقلال فکری دست یافته، اما در حقیقت خود را در بن‌بست تک‌ساحتی ماده محبوس نموده است.

به نظر شما، آیا این عقلانیت تقلیل‌یافته، در مواجهه با جنگ‌های نوین شناختی که در آن «معنا» و «اراده» واحد اصلی نبرد هستند، تاب ایستادگی خواهد داشت؟

عقلانیت؛ تمایز میان «عقل» و «نُکراء»
برای آنکه بدانیم چرا برخی محاسبات راهبردی در غبار جنگ با شکستی فاحش روبرو می‌شوند، ابتدا باید از خود بپرسیم که اساساً با کدام متر و معیار به سنجش واقعیت نشسته‌ایم؟ آیا عقلانیت صرفاً به معنای توانایی چیدمان مهره‌ها در یک بازی مرگبار است یا حقیقتی فراتر در پس این واژه نهفته دارد؟ عقلانیت یک ساحت تخت و یکپارچه نیست، بلکه لایه‌بندی پیچیده‌ای دارد که ادراک ما از میدان نبرد را در سه سطح متمایز شکل می‌بخشد.

در لایه‌ی نخست، با «ادراکات طبیعی» مواجه هستیم؛ ساحتی که در آن داده‌های خام حسی توسط ابزارهای رصدی و گیرنده‌های انسانی پردازش می‌شوند. این سطح، اگرچه برای بقا ضرورت دارد، اما به تنهایی قادر به تولید «معنا» نیست. لایه‌ی دوم، «ادراکات اجتماعی» را در بر می‌گیرد؛ جایی که زبان، هنجارها، ابزارها و ساختارهای فرهنگی به عنوان شبه‌کنشگرانی مؤثر، بر داده‌های حسی اثر می‌گذارند و به آن‌ها جهت می‌دهند. اما ریشه‌ی نهایی فهم و بصیرت، در لایه‌ی «فطری» جای دارد؛ ساحتی که در آن عقل با منبع حقیقت پیوند می‌خورد و تصمیم‌گیر را از دام توهمات مادی رها می‌سازد. بدون فعال‌سازی این لایه‌ی اخیر، ستادهای جنگی تنها به پردازش سایه‌ها مشغول خواهند بود.

در این میان، منظر انتخابی ما، هویت پدیده‌های نظامی را به کلی دگرگون می‌کند. آیا یک تهدید سخت‌افزاری، لزوماً به معنای بن‌بست راهبردی قلمداد می‌گردد؟ برای کنشگری که در منظر لذت‌مدار، سودمحور و بقای صرف مادی محبوس گشته، هر پدیده‌ای که رفاه یا حیات دنیوی‌اش را به مخاطره افکند، شری مطلق تلقی می‌شود. اما در منظر «حق‌مدار»، همان تهدید می‌تواند به یک فرصت استعلایی برای اثبات صدق و ارتقای جایگاه وجودی بدل گردد. در واقع، این منظر حاکم است که به گزارش‌های اطلاعاتی معنا می‌بخشد و یک عقب‌نشینی یا شکست ظاهری را به یک پیروزی باطنی گره می‌زند. اینجا همان نقطه‌ی حساسی محسوب می‌گردد که دشمن به سبب کوری معرفتی، از رصد آن باز می‌ماند.

در اینجا مرز قاطع میان عقل اصیل و «نُکراء» آشکار می‌گردد. در میراث روایی ما، تبیین درخشانی از این تمایز وجود دارد؛امام صادق (عَلَیْه السَّلَامُ) در پاسخ به سؤالی درباره‌ی هوش و تدبیر معاویه، آن را نه عقل، بلکه «نُکراء» نامیدند. نُکراء در حقیقت، نوعی عقلانیت بدلی و شیطنت‌آمیز به شمار می‌رود که در محاسبات ابزاری و فریب‌های راهبردی بسیار توانمند عمل می‌کند، اما چون از نور حق تهی گشته، در نهایت به «جهل مرکب» منتهی می‌گردد.

کسی که بر مدار نُکراء حرکت می‌کند، گمان می‌برد در قلّه‌ی زیرکی ایستاده است، در حالی که نسبت به غایت فاجعه‌بار مسیر خویش، در بی‌خبری مطلق به سر می‌برد. آیا زیرکی‌ای که در نهایت به سقوط انسانیت و شکست ابدی ختم شود، واقعاً شایسته‌ی نام عقلانیت قلمداد می‌گردد؟ به نظر می‌رسد بسیاری از دکترین‌های نظامی مدرن، در دام همین نُکراء گرفتار شده‌اند؛ یعنی خردورزی تکنیکی بالایی دارند اما در شناخت حقیقت کنشگران غیبی و سنت‌های الهی، دچار نادانی ریشه‌ای‌اند. از این منظر، شکست دشمن در برابر جبهه‌ی حق، پیش از آنکه نظامی باشد، یک شکست معرفتی در ساحت تشخیص واقعیت است.

امدادهای الهی در شبکه‌ی پویای هستی
برای گشایش این گره ذهنی که چگونه غیب در میانه‌ی آتش و آهن مداخله می‌کند، ابتدا باید از خود بپرسیم که آیا «واحد تحلیلِ» ما در مطالعات راهبردی کفایت لازم را دارد؟ به گمان من، بن‌بست عقلانیت مادی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌گردد که بازیگران میدان را تنها در دو دسته‌ی «انسان» و «فناوری» محبوس می‌کند. اما شبکه‌ی پویای هستی، ما با واقعیتی فراتر روبروییم؛ ساحتی که در آن «فراکنشگران غیبی» هویت و اثر وضعی مستقل دارند. این آثار، مانند «سکینه» (آرامش قلوب مؤمنان) است یا «رُعب» (لرزه بر اندام دشمن)، صرفاً مفاهیمی اخلاقی نیستند، بلکه متغیرهایی مقتدر در مهندسی قدرت به شمار می‌روند که توازن قوای مادی را در گره‌های حساس شبکه جابجا می‌کنند.

عالم دارای ساختاری تو در تو است که در آن، لایه‌ی مادی تنها پوسته‌ی ظاهری پدیده‌ها محسوب می‌گردد. راهبرد مبتنی بر عقلانیت شبکه‌ای به ما می‌آموزد که نصرت غیبی، پاداش آن نوع طراحی عملیاتی است که توانسته پیوند میان کنش مادی و اراده‌ی استعلایی را بازیابی کند. در واقع، امداد الهی زمانی جاری می‌گردد که گره‌های مادی شبکه با غایات هستی‌شناختی هم‌سو شوند؛ گویی تدبیر بشری، کلید فعال‌سازی لایه‌ی پنهان علیت را در دست دارد.

نهایت این مسیر به مفهوم شگرف روایی «عَقَلَ عَن الله» ختم می‌گردد. این تعبیر به نوعی از عقلانیت اشاره دارد که از حصار تنگ عقل خودبنیاد فراتر رفته است. این خردورزی از حق، نوری است که در غبار جنگ قدرت تشخیص راهبردی یا همان «فرقان» را به فرمانده می‌بخشد. بدون این پیوند معرفتی، حتی پیچیده‌ترین محاسبات ریاضی نیز در برابر پیچیدگی شبکه‌ی هستی، لنگ و ناتوان خواهند بود.

تصور می‌کنم جبهه‌ی مقاومتی که بر مدار این عقلانیت حرکت می‌نماید، نه‌تنها از بن‌بست‌های تاکتیکی نمی‌هراسد، بلکه هر تهدید سختی را به مجرایی برای ظهور قدرت فراکنشگر حق بدل می‌کند. آیا می‌توان راهبردی را تصور کرد که در آن، دقت فنی «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ» با بصیرت شهودی «عَقَلَ عَن الله» در هم آمیخته باشد؟ این همان نقطه‌ای است که در آن، پیروزی یک احتمال ریاضی نخواهد بود، بلکه یک ضرورت هستی‌شناختی قلمداد می‌گردد، چون ملتی که شهادت برای او سعادت است، شکست ندارد؛ حقیقتی که عقل مادی‌نگر حتی پس از وقوع، از درک سازوکار آن عاجز می‌ماند. این بازتعریف از نصرت غیبی، می‌تواند راه جدیدی برای فهم شکست‌های «غیرمنطقیِ» قدرت‌های بزرگ در دهه‌های اخیر بگشاید.

الگوی نوین تصمیم‌گیری در جنگ ترکیبی
آیا می‌توان میان چرخ‌دنده‌های صلب تدبیر و افق گشوده‌ی تفویض، یگانگی برقرار نمود؛ بی آنکه یکی قربانی دیگری شود؟ در نقطه‌ی تلاقی این دو ساحت، ما با نوعی یگانگی کنشگری روبروییم که در آن، دوگانگی‌های کاذب میان «آمادگی مادی» و «توکل باطنی» فرو می‌پاشند. چگونه فرمانده می‌تواند هم‌زمان هم در لایه‌ی «وَ أَعِدُّوا» مقتدرانه گام بردارد و هم در لایه‌ی «وَ ما رَمَیْتَ» غرق در شهود فعل حق باشد؟ من بر این باورم که آمادگی مادی در حقیقت، «فعال‌سازی ظرفیت شبکه» برای دریافت آن فیض متعالی قلمداد می‌گردد. کسی که از تجهیز قوا سرباز می‌زند، یک سفیه راهبردی است که از درک سنن علّی الهی بازمانده است.

در این الگوی نوین، بیشینه‌سازی عقلانیت ابزاری یک تکلیف معرفتی به شمار می‌آید. فرمانده موظف است تمام شبه‌کنشگران مادی و فناورانه را با وسواس یک مهندس در شبکه بچیند؛ اما درست در لحظه‌ی نهایی، باید دریابد که این پیکره‌ی پیچیده، تنها زمانی جان می‌گیرد که به اراده‌ی حق متصل گردد. این همان معمای «یگانگی اراده‌ها» محسوب می‌شود. در تاریخ نبردهای معاصر، کم نبوده‌اند جبهه‌هایی که در اوج آمادگی تکنیکی، به سبب غرور ناشی از «خودبنیادی عقل»، در برابر یک جرقه از غیب فرو ریخته‌اند. در مقابل، رزمنده‌ی موحد، آمادگی را نه برای استقلال از حق، بلکه برای «نیابت از حق» می‌خواهد. در این ساحت، تیر پرتاب‌شده، حامل اراده‌ی ربوبی است و کنش نظامی، به یک «عبادت عملیاتی» بدل می‌گردد که لایه‌های غیبی شبکه‌ی هستی را به تلاطم وامی‌دارد.

الگوی تصمیم‌گیری بصیرت‌محور، ثمره‌ی این ترکیب است. در این مدل، فرمانده دیگر تنها یک «تکنوکرات نظامی» نیست، بلکه به مثابه‌ی یک «دیده‌بان الهی» عمل می‌نماید. او میدان را در سه سطح هم‌زمان پایش می‌کند: رصد جابجایی آهن و آتش (لایه‌ی طبیعی)، تحلیل نبرد روایت‌ها و اراده‌ها (لایه‌ی اجتماعی) و در نهایت، شهود جریان فیض و نصرت (لایه‌ی فطری). این عقلانیت که از ساحت «عَقَلَ عَن الله» سیراب می‌شود، به او اجازه می‌دهد تا در میانه‌ی «غبار نبرد»، فریب‌های ادراکی دشمن را با نور بصیرت کشف کند. این همان پیروزی پیش از میدان است؛ جایی که اراده‌ی دشمن، پیش از آنکه جسمش آسیب ببیند، در شبکه‌ی معنایی فرمانده موحد فرو می‌پاشد.

آیا می‌توان ادعا کرد که پیروزی نهایی در جنگ‌های ترکیبی آینده، نه از آن دارنده‌ی بزرگ‌ترین «زرادخانه‌ی اتمی»، بلکه سهم آن کسی است که عمیق‌ترین پیوند را با «منبع لایزال قدرت» برقرار نموده باشد؟ این پرسشی است که سایه‌ی آن بر تمام دکترین‌های نظامی قرن حاضر سنگینی می‌کند.

عقلانیت دعا و توسل
آیا می‌توان تصور کرد که یک فرمانده در میانه‌ی آتش، به جای تکیه‌ی محض بر عقلانیت محاسباتی، چشمان خویش را به لایه‌ی فطری ادراک بگشاید و از بن‌بست نُکراء رها شود؟ اگر عقلانیتی نتواند رخداد اعجازگونه‌ای نظیر آمدن ابر در شب مهتابی نیمه‌ی ماه را توضیح دهد یا مدلی برای تکرار آن در چهارچوب «طراحی عملیات» ارائه کند، چیزی جز لفاظی انتزاعی نخواهد بود. اما بیایید این تجربه‌ی زیسته‌ی دفاع مقدس را از منظر همان «فقه راهبردی نبرد» کالبدشکافی کنیم تا ببینیم آیا با یک «اتفاق تصادفی» روبروییم یا یک «محاسبه‌ی فوق مدرن».

در عقلانیت مضاف سکولار، «دعا» یا «توسل» امری خارج از محاسبات نظامی قلمداد می‌گردد؛ زیرا آن‌ها تنها به کنشگران سخت (آب و هوا، ابزار، نیروی انسانی) باور دارند. اما در عقلانیت توحیدی، فرمانده می‌داند که پدیده‌های جوی (ابر، باد، باران) در شبکه‌ی پویای تاریخ، شبه‌کنشگرانی هستند که تحت فرمان یک فراکنشگر واحد (اراده‌ی الهی) عمل می‌کنند.

وقتی فرمانده دفاع مقدس برای پوشش ابر دعا می‌کرد، یا رزمنده آیه‌ی «و جعلنا…» را می‌خواند، در حقیقت در حال انجام یک «عملیات در لایه‌ی پنهان» بودند. آن‌ها می‌دانستند که اگر تمام شروط مادی (آمادگی نیرو، شناسایی دقیق، طرح‌ریزی عملیاتی) را به کمال رسانده باشند، طبق سنت الهی، استحقاق فعال‌سازی لایه‌ی غیبی را پیدا می‌کنند. در این الگو، دعا جایگزین شناسایی، سلاح یا سنگر نیست، بلکه متمم آن برای مدیریت متغیرهایی است که از اراده‌ی مادی بشر خارج است. این یک محاسبه‌ی مرتبه‌ی دوم است: محاسبه‌ی نسبت میان «اخلاص جبهه‌ی خودی» و «قوانین حاکم بر طبیعت».

آیا آمدن آن ابر قابل محاسبه است؟ اگر منظور از محاسبه، فرمول‌های هواشناسی کلاسیک باشد، خیر؛ اما اگر منظور «محاسبه‌ی سنن الهی» باشد، پاسخ مثبت است. در سنت «عَقَلَ عَن الله»، فرمانده می‌آموزد که عالم نسبت به «نیت کنشگران» واکنش فیزیکی نشان می‌دهد. این همان جایی است که فیزیک و الهیات به هم می‌رسند.

عملیات شبانه در نیمه‌ی ماه، روی کاغذ یک «خودکشی نظامی» محسوب می‌گردد. فرمانده‌ای که در این شرایط دستور پیشروی می‌دهد، اگر صرفاً بر اساس احساسات عمل کند، «سفیه» است؛ اما اگر پس از اتمام تمامی ظرفیت‌های عقل ابزاری، به لایه‌ی غیب متوسل شود، در واقع در حال مهندسی معکوس هستی است (سیر صعودی به تعبیر عرفا). او می‌داند که اراده‌ی حق می‌تواند در «نظام تکوین» تصرف نماید تا از جبهه‌ای که برای اقامه‌ی حق قیام کرده (قیام لله)، حمایت کند. این یک «طرح عملیاتی چندلایه‌ای» است که در آن، دعا واحد اصلی انرژی برای تغییر محیط نبرد به شمار می‌آید.

۳. از «شعار» به «دستورالعمل عملیاتی»
برای آنکه این عقلانیت از حالت انتزاعی خارج شود، باید آن را در قالب یک پروتکل تصمیم‌گیری بازتعریف کرد. در «فقه راهبردی نبرد»، مراحل عملیاتی این عقلانیت به شرح زیر است:

مرحله‌ی اِقدام (بیشینه‌سازی ابزاری): اتمام حجت عقلانی با انجام دقیق‌ترین شناسایی‌ها و آمادگی‌ها. (اگر ابر نیامد، آیا طرح جایگزین دارید؟)

مرحله‌ی انقطاع (فعال‌سازی غیب): گذار از تکیه بر ابزار به تکیه بر رب ابزار در لحظه‌ی صفر عملیات.

مرحله‌ی رصد اشارات: توانایی تشخیص تغییرات محیطی (مانند همان لکه‌ی ابر) به مثابه‌ی «پراکسی‌های نصرت» و تطبیق سریع طرح مانور با این تغییرات.

ما در دفاع مقدس، نه‌تنها با شجاعت، بلکه با نوعی «فیزیک معنوی» می‌جنگیدیم. فرماندهی که برای آمدن ابر دعا می‌کند، در حال فراخواندن یک «سرباز پنهان» به میدان است. این کار تنها زمانی «عقلانی» است که فرمانده، نظام عالم را یک «شبکه‌ی هوشمند و پاسخگو» ببیند، نه یک ساعت کوکی بی‌جان.

تبدیل یک «شهود معنوی» به یک «پروتکل عملیاتی»، جسورانه‌ترین گام در جهت تأسیس فقه راهبردی نبرد محسوب می‌گردد. برای آنکه از ساحت خاطره به ساحت نظریه و سپس به دستورالعمل (Doctrine) هجرت کنیم، بایستی فرآیند «آمدن ابر» را نه یک استثنا، بلکه خروجی یک «الگوریتم معرفتی‌ـ‌میدانی» ببینیم.

من بر اساس منطق شبکه‌ی پویای هستی، پیش‌نویس این طرح عملیاتی را در سه سطح هم‌گرا پیشنهاد می‌دهم تا نشان دهم چگونه می‌توان «امر قدسی» را در محاسبات ستادی لحاظ نمود:

۱. اصل «اشباع ابزاری» (نقطه‌ی عزیمت عقلانی)
هیچ نصرتی بر بستری از تنبلی و جهل نازل نمی‌گردد. در این مرحله، فرمانده باید از منظر «عقل ابزاری»، تمام احتمالات را به صفر نزدیک کند.

پروتکل: اگر قرار است تک شبانه انجام شود، تمام جزئیات مادی (آموزش غواصی در تاریکی، سکوت رادیویی، شناسایی معابر) باید به کمال برسد.

منطق: در این الگو، دعا برای آمدن ابر، جایگزین ماسک غواصی یا دوربین دید در شب نیست؛ بلکه «پوشش ریسکِ» متغیرهایی است که مدیریت آن‌ها از عهده‌ی انسان خارج قلمداد می‌گردد. فرمانده‌ی موحد، با اشباع اسباب، در حقیقت «استحقاق شبکه» را برای دریافت نصرت بالا می‌برد.

۲. کالیبراسیون «نیت» (مدیریت اراده‌ی مرکزی)
در شبکه‌ی پویای هستی، «نیت» یک متغیر خنثی نیست، بلکه یک شبه‌کنشگر پتانسیل‌ساز محسوب می‌گردد.

طرح عملیاتی: پیش از صدور فرمان حمله، باید نوعی «پایش درونی» در ستاد صورت گیرد. آیا این جنگ برای غلبه‌ی «کیستیِ» ماست یا برای اقامه‌ی «حق»؟

 فرمول عملیاتی: هرچه نیت به سمت «قیام لله» متمایل شود، مقاومت لایه‌های غیبی شبکه در برابر کنش ما کمتر شده و ضریب نفوذ دعا در نظام تکوین افزایش می‌یابد. آمدن آن ابر در نیمه‌ی ماه، در حقیقت پاسخ فیزیکی عالم به «طهارت اراده‌ی» جمعی آن گردان بوده است.

۳. الگوی «تصمیم‌گیری منعطف» (رصد آیات میدانی)
در این الگو، عقلانیت بصیرت‌محور به فرمانده می‌آموزد که محیط نبرد را به مثابه‌ی یک متن زنده بخواند.

 گام اجرایی: وقتی ابر می‌آید، فرمانده نباید آن را صرفاً یک «تغییر جوی» ببیند؛ بلکه باید آن را یک «سیگنال تایید» از سوی شبکه تلقی نماید.

دستورالعمل: در صورت عدم ظهور نشانه‌های نصرت (پس از توسل)، عقلانیت فقهی حکم به بازنگری در طرح مانور یا تعویق عملیات می‌دهد. این یعنی «سیاست صبر استراتژیک» بر اساس بازخورد غیبی.

پیوند ساختار و شخصیت
آیا این مدل به «شخصیت معنویِ» فرمانده وابسته است؟ پاسخ من این است: بله، اما نه به صورت غیرقابل انتقال. همان‌طور که در علم پزشکی، مهارت جراح با تکرار و آموزش به پروتکل بدل می‌گردد، در فقه راهبردی نیز می‌توان «ملکات اخلاقی» را به عنوان بخشی از «صلاحیت حرفه‌ای فرماندهی» تعریف نمود. ما می‌توانیم فرماندهانی تربیت کنیم که نه‌تنها «رادار» را می‌شناسند، بلکه «زبان سنت‌های الهی» را نیز بلدند.

در این صورت، «دعا برای ابر» دیگر یک عمل انتزاعی در حاشیه‌ی جنگ نخواهد بود، بلکه بخشی از «طرح مکر و پوشش» در تراز توحیدی قلمداد می‌گردد؛ اینجا فرمانده با تکیه بر «فراکنشگر واحد»، محیط نبرد را به نفع خود بازطراحی می‌نماید.

نتیجه‌گیری: به سوی الهیات راهبردی نبرد
در پایان این سیر نظری، به نقطه‌ای رسیده‌ایم که دیگر نمی‌توان جنگ را تنها در چهارچوب فنون نظامی یا زیرکی‌های سیاسی محدود نمود. ما در آستانه‌ی تولد دانشی ایستاده‌ایم که من آن را «فقه راهبردی نبرد» می‌نامم. این فقه، فراتر از شمارش تکالیف فردی در میدان، در پی کشف قواعد حاکم بر «حیات تمدنی» در کشاکش بحران‌هاست. گذار از آن عقلانیت مضاف سکولار که جهان را چونان ماشینی بی‌روح می‌پنداشت، به سوی «عقلانیت ناب توحیدی»، نه یک انتخاب ذوقی، بلکه ضرورتی برای بقای حقیقت در تاریخ محسوب می‌گردد. در این ساحت نوین، خردورزی از زندان تنگ «من خودبنیاد» رها شده و در افق اراده‌ی ربوبی، معنایی تازه می‌یابد.

باید با صراحت پرسید: آیا پیروزی جبهه‌ی حق، پدیده‌ای است که بر سبیل تصادف رخ می‌دهد؟ پاسخ من یک «نه» قاطع است. امداد الهی، پاداش ساختاری آن قیام مخلصانه‌ای قلمداد می‌گردد که بر مدار «عَقَلَ عَن الله» استوار شده باشد. کسی که خردورزی خویش را از منبع حق سرچشمه می‌گیرد، پیش از آنکه دست به سلاح ببرد، در لایه‌های پنهان علیت، پیروزی را رقم زده است. این نصرت، ثمره‌ی درختی است که ریشه در «طهارت قوه‌ی عاقله» دارد. دشمن به سبب کوری دل، تنها به رصد گره‌های مادی شبکه مشغول است؛ حال آنکه فرمانده موحد با چشم بصیرت، حضور مقتدر «فراکنشگران غیبی» را می‌بیند که چگونه هندسه‌ی قدرت را به نفع مستضعفان جابجا می‌کنند. در واقع، نصرت غیبی پاداش آن عقلانیتی است که حاضر نشده است در برابر «نُکراء مدرن» و هیمنه‌ی پوشالی ابزار، سر تسلیم فرود آورد.

این نگاه نوین، افق‌های بکری را برای پژوهش‌های آینده در برابر ما می‌گشاید. ما نیازمند واکاوی عمیق‌تر در نقش «شبه‌کنشگران فناورانه» نظیر هوش مصنوعی در این شبکه‌ی پویا هستیم؛ پدیده‌هایی که گاه با فریب‌های معرفتی، می‌کوشند عقل فطری را به حاشیه برانند. همچنین، تدوین «الگوریتم‌های تصمیم‌گیری بصیرت‌محور» که بتواند سنن الهی و متغیرهای فرامادی را در مدل‌سازی‌های راهبردی لحاظ کند، از نان شب برای ستادهای ما واجب‌تر است. ما باید بتوانیم زبانی تولید کنیم که عقلانیت نصرت غیبی را، نه به عنوان امری موهوم، بلکه به مثابه‌ی یک «واقعیت سخت میدانی»، حتی برای عقل منقطع غربی تبیین نماید.

در نهایت، نبرد میان عقل و نُکراء، نبردی است که فرجام آن در سنت تخلف‌ناپذیر الهی حک شده است. فقه راهبردی نبرد به ما می‌آموزد که قدرت واقعی، محصول پیوند میان «دقت در محاسبات» و «انقطاع به سوی حق» است. هر گامی که با بصیرت و برای خدا برداشته شود، لرزه‌ای بر اندام نظم مادی جهان می‌اندازد و راه را برای فتوحات بزرگ‌تر هموار می‌سازد. یقیناً آن کسی که از منظر حق به جهان می‌نگرد، هرگز در غبار حادثه راه را گم نخواهد کرد؛ چرا که «إِن یَنصُرکُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَکُم». این است غایت عقلانیتی که از حق آغاز شده و به پیروزی حق منتهی می‌گردد.

این مقاله را به اشتراک بگذارید